کوثرکوثر، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

دلبندم کوثر

دومناسبت

    این ماه کیست همسفر کاروان شده دنبال آفتاب قیامت روان شده یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش یک دم نشسته منتظر کودکان شده یک جا ز پیر کوفه شنیده است ناسزا یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده هم شاهد غروب گل ارغوان به خون هم راوی حدیث لب خیزران شده ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر آه ای بهار تا گل آخر خزان شده با پای خسته راه بر خلق آمده با دست بسته کار گشای جهان شده بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده از بس گریسته است چنان شمع در سجود از خلق، آفتاب مزارش نهان شده شاعر:محمد سعید میرزا...
20 آذر 1391

بندر عباس

سلام. دوروز پیش بعد از مدتها تصمیم گرفتیم بریم بندر عباس ، البته فقط و فقط به نیت تفریح و  نه اصلا و ابدا به نیت خرید!!!! دوربین رو هم برده بودم که تامیتونم ازت عکس بگیرم،ولی از اونجایی که تموم وقتمون توی تفریح گذشت!فقط تونستم چهار تا عکس اونم تو اتوبوس دریایی در مسیر قشم و توبغل بابایی ازت بگیرم وفوق العاده هنری ویرایشش کردم که هیچ کی نمیفهمه!     نرم افزاره بیداد میکنه     حالا صبرکن کار باهاشو یاد بگیرم ببین چه عکسایی که برات نذام!! ...
18 آذر 1391

توضیحات

راستی اینو برای اون دسته از دوستانی گذاشتم که براشون سوء تفاهم پیش اومده بود در مورد خبری که که تو پست (مهد کودک) گذاشته بودم ما از شنیدن خبر اومدن نی نی یکی از دوستانمون خوشحال شدیم. انشالله خبر نی نی دارشدن خودتونو بذارم تو وبلاگ ...
15 آذر 1391

وکیل آباد

سلام دخملم. دیروز تصمیم گرفتیم با مهدیه اینا بریم وکیل آباد. ازصبح پیش خودم گفتم حتما دوربینو بردارم که از عزیز دلم عکس بگیرم!خلاصه برای نهار رفتیم توی یه باغ پرتقال. یک کمی هواخنک بود ولی بازم تو نیمه آذر اینجا هنوز اونقدر سرد نشده که نتونی از خونه بری بیرون. تاغروب اونجابودیم و بعدش برگشتیم. اینم عکسای دیروز:           ...
15 آذر 1391

...

سلام عزیزم. امروز از سر شرمندگی به وبلاگت سر زدم، آخه خیلی از دوستام حسابی بهم غر زدن که چرا وبلاگت رو به روز نمیکنم  آخه چیکار کنم عکس ندارم برات بذارم... ششم محرم رفتیم فردوس. چند روز تعطیلی رو گفتیم نزدیک خونواده ها باشیم . همه بودن . همه ی فامیلو دیدیم. ولی تو از همه بیشتر دوست داشتی با مهدی و مصطفی و نازنین و علیرضا باشی. این اواخر که اصلا سراغ منم نمیومدی. میموندی پیش نازنین. فکر کن الان یه حرف بامزه زدی! گیر دادی که میخوای بشینی روصندلی مجری تلویزیون!!! حالا چطوری قانعت کنم خدامیدونه! خلاصه چندروز حسابی با بچه های عمه ات و خاله ات بازی کردی. وقتی هم اومدیم خونه امروز بعد ٢ هفته رفتی مهد کودک.     ...
12 آذر 1391
1